فقلت: إنی اقول أنّ اللّه‏ تعالی واحد لیس كمثله شی‏ء... .

عبدالعظیم گفت: «من معتقدم اللّه‏ تبارك و تعالی، واحد است و چیزی شبیه او نیست»...

عبدالعظیم در ابتدای عرض عقاید، از مهم‏ترین و اساسی‏ترین آموزه اسلامی، یعنی اصل توحید و وحدت حق تعالی، آغاز می‏كند. از آنجا كه در جمله فوق كلمه «اللّه‏» به كار رفته است و این كلمه معروف‏ترین اسم از اسمای الهی است به توضیح این اسم می‏پردازیم.

 

شرح اسم جلاله «اللّه‏»

از امام علی علیه‏السلام نقل شده است كه فرمودند: «اللّه‏ اعظم اسمای خدا است و سزاوار نیست این نام بر غیر خدا گذاشته شود».(2)

اللّه‏، الف و لام به اضافه إله است كه همزه إله حذف شده است، و إله از ماده ألَهَ (به فتح لام) یَألَه، و بر وزن فِعال به معنای مفعول است؛ مثل كتاب به معنای مكتوب. بر این اساس، اللّه‏ به معنای معبود و شخصی كه مورد عبادت و پرستش قرار می‏گیرد، خواهد بود. بنابراین، اسم جلاله اللّه‏ بیانگر توحید و اثبات كننده یگانگی و بی‏نظیر بودن ذات اقدس خدا است.

 

شرح اسم «واحد»

اسم «واحد» خدا، بیانگر مهم‏ترین صفت خدا یعنی وحدانیت و یگانگی او است. توحید، كه اصل الاصول معارف دینی و به ویژه اسمی و بالاخص معارف اهل بیت علیهم‏السلام است، واحد و یگانه دانستن خداوند است. نخستین شعار پیامبر اسلام، یعنی «لا إله الاّ اللّه‏»، نیز بیانگر توحید می‏باشد و جبرئیل از سوی خدا به پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «یا محمد! إن لكل دین اصلاً و دعامة و فرعاً و بنیاناً، و إنّ اصل الدین و دعامته قول لا إله الاّ اللّه‏(3)؛ «ای محمد! همانا هر دینی اصل و ستون و فرع و دیواری دارد، و به درستی كه اصل دین اسلام و ستون آن كلمه لا إله إلاّ اللّه‏ است».

امام علی علیه‏السلام در حدیث جامعی معناهای صحیح و نادرست واحد بودن خدا را بیان فرموده‏اند.‌شان صدور حدیث از این قرار است كه روز جنگ جمل، شخصی از امیرالمؤمنین علیه‏السلام پرسید: «آیا شما می‏گویید خدا واحد است»؟ مردم به این پرسش كه در بحبوحه جنگ مطرح شده بود اعتراض كردند، امام فرمود: «او را رها كنید جنگ ما با دشمنان به همین مقصود است. سپس فرمودند: واحد بودن خدا چهار معنا دارد كه دو معنای آن درباره خدا روا نیست و دو معنای دیگر درباره خدا اثبات می‏شود. امّا دو معنای ناروا، یكی واحد عددی است كه نادرستی آن به این دلیل است كه فردی كه دوم ندارد و نمی‏تواند داشته باشد، اصولاً در موضوع اعداد وارد نمی‏شود تا بگوییم یكی است و دو تا نیست. از این رو، كسانی كه می‏گویند خدا سومی از سه‏تاست، كافرند. (اشاره به قول مشهور و نصارا كه به اقالیم و اشخاص سه گانه پدر (خدا)، پسر (كلمه یا مسیح) و روح القدس قایل‏اند و این سه را از یك گوهر واحد می‏دانند و به نوعی اتحاد میان این سه معتقدند و خدا را سومین از این سه اقنوم می‏پندارند. البته برخی مسیحیان چون آریوس به یگانگی خدا و مخلوقیّت كلمه اعتقاد دارند، امّا این اعتقاد از سوی مسیحیت رسمی، بدعت و مردود شده است).

 

معنای دومِ «واحد»، وحدتی است كه درباره انسانها گفته می‏شود؛ یعنی وحدت نوع از جنس است (یعنی وحدت نوعیه كه از افراد همجنس و شبیه به هم انتزاع می‏شود؛ مثلاً انسانیت از افراد مشابه مثل زید، بكر و عمر و انتزاع می‏شود). دلیل عدم جواز این معنای واحد درباره خدا این است كه لازمه این معنا تشبیه است و پروردگار ما برتر و متعالی‏تر از آن است كه شبیه داشته باشد. امّا دو معنایی كه درباره خدا ثابت و صادق است، یكی «واحد» به این معنا است كه در میان اشیا شبیهی نداشته باشد كه پروردگار ما چنین است.

معنای دیگر «واحد» این گفته است كه خداوند احدی المعنی است، و مقصود این است كه خداوند در خارج و در عقل و وهم قابل تقسیم نیست كه پروردگار ما چنین است.

بنابراین هر دو كلمه بر یگانگی و انفراد خدا دلالت می‏كنند، با این تفاوت كه شدّت و تأكید «آحد» در یگانگی خدا بیشتر است.

 

«لیس كمثله شی‏ء»

عبدالعظیم در توضیح اسم واحد و صفت وحدانیت خدا از جمله «لیس كمثله شی‏ء؛ هیچ چیز مثل و شبیه خدا نیست»، استفاده می‏كند. این مطلب معنای سوم واحد بودن خدا در حدیث امام علی علیه‏السلام بود كه پیش از این نقل شد و مورد پذیرش آن حضرت قرار گرفت.

جمله «لیس كمثله شی‏ء» در سوره شوری آیه 11 نیز برای توصیف خدا ذكر شده است كه از معروف‏ترین تعابیر در بیان یگانگی خدا است.

لازمه مثل و نظیر نداشتن خدا این است كه مخلوقات در هیچ صفتی به خدا شباهت نداشته باشند و میان خالق و مخلوق تباین صفتی وجود دارد. امام علی علیه‏السلام می‏فرمایند: «مباین لجمیع ما آحدث فی الصفات(4)؛ خداوند در صفاتش مباین با همه حادث شده‏ها است».

همچنین امام رضا علیه‏السلام می‏فرمایند: «كلّ ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه و كل ما یمكن فیه یمتنع من صانعه(5)؛ هر آنچه در مخلوق است در خالق یافت نمی‏شود. [بلكه] هر چه در مخلوق ممكن است، وجود آن در سازنده‏اش ممتنع و محال است». بنابراین جمله «لیس كمثله شی‏ء» نافی همه صفات مخلوقات در حقِّ خداوند متعال است و همین مطلب معنای توحید می‏باشد؛ همان طور كه امام جعفر صادق علیه‏السلام می‏فرمایند: «إنّ اساس الدین التوحید و العدل... امّا التوحید فأن لا تجوّز علی ربّك ما جاز علیك(6)؛ اساس دین توحید و عدل است... امّا توحید بدان معنا است كه آنچه را بر تو روا است بر خدا روا ندانی».

بدین سان جمله «لیس كمثله شی‏ء» حاوی مطالبی همچون: جسم و جوهر و عرض نبودن خدا است كه در احادیث، از جمله حدیث عرض دین عبدالعظیم، در تبیین توحید ذكر شده است.

 

«خارج من الحدّین: حدّ الابطال و حدّ التشبیه»

این جمله نیز همچون جمله قبل در توضیح صفت وحدانیت خدا ذكر شده و از جامع‏ترین جملات تفسیری درباره توحید است و همچون عبارت قبل حاوی معانی بسیاری از عبارتهای تفسیری در باب توحید است. در واقع حدّ تعطیل و حدّ تشبیه جامع همه مفاهیمی است كه باید از اللّه‏ تبارك و تعالی نفی كرد و هر اعتقادی كه لازمه‏اش تطبیق یكی از این دو حدّ بر خدا باشد، اعتقادی باطل و مخالف با توحید می‏باشد. در احادیث متعددی كه از معصومان علیهم‏السلام سؤال شده: «آیا خداوند شی‏ء است و می‏توان به خداوند شی‏ء گفت؟» پاسخ فرموده‏اند: «نعم یخرجه من الحدّین: حدّ التعطیل و حدّ التشبیه(7)؛ «بله [شخص می‏تواند به خدا شی‏ء بگوید، به شرط آنكه] خدا را از دو حدّ تعطیل و تشبیه خارج كند [یعنی خدا شی‏ء خارج از این دو حدّ است]». معنای اخراج خدا از حدّ ابطال این است كه خدا را معدوم ندانیم.

انسان با تفكر و تعقل در پدیده‏های جهان و نظم و حدوث آنها و نیز توجه به نفس خویش، به وجود آفریننده و تدبیر كننده خود و جهان پی می‏برد و وجود خداوند را عقلاً اثبات می‏كند. گذشته از اینكه گاه مورد عنایت خداوند قرار می‏گیرد و به معرفتی قلبی به خدا نایل می‏شود. بدین ترتیب عقلاً و قلباً به وجود خدا اقرار می‏كند و او را از حدّ ابطال و تعطیل خارج می‏كند.

معنای اخراج خدا از حدّ تشبیه این است كه خداوند را در هیچ صفتی شبیه مخلوقاتش ندانیم و این مطلب همان مفهوم «لیس كمثله شی‏ء» است.

 

«و أنّه لیس بجسم و لا صورة و لا عرض و لا جوهر»

در این فقره جسم بودن، صورت بودن، عرض بودن و جوهر بودن از خداوند نفی شده است. با توجه به دو عبارت قبلی، یعنی «لیس كمثله شی‏ء» و «خارج من الحدین...»، روشن می‏شود كه چهار ویژگی مذكور خصوصیتی ندارند و تنها به عنوان مثال ذكر شده‏اند؛ زیرا چنان‏كه گفته شد، همه مفاهیمی كه بر مخلوقات صادق‏اند، در مورد خدا صدق نمی‏كنند. شاید ذكر این چهار صفت به دلیل اهمیت و وسعت مفهومی این اوصاف در معارف بشری است. می‏دانیم كه ارسطو موجود را به دو قسم جوهر و عرض تقسیم می‏كند و جسم از اقسام جوهر است [و خود در تحلیلی عقلی به ماده و صورت تحلیل می‏شود. بنابراین هر موجودی یا جوهر است و یا عرض. او خدا را جوهر مجرد می‏داند.] البته فلاسفه اسلامی مقسم جوهر و عرض را ماهیت و موجود دارای حدّ می‏دانند و برآن‏اند كه خدا فراتر از این تقسیم است.

 

«بل هو مجسّم الأجسام، و مصوّر الصور، و خالق الأعراض و الجواهر.»

این فقره در واقع دلیل فقره قبل است. دلیل اینكه خدا جسم و صورت و عرض و جوهر نیست، این است كه خداوند خالق اینها است. در نتیجه این موجودات مخلوق‏اند و جوهریت و عرضیت و صورت و جسم بودن از ویژگیهای مخلوق است. از سوی دیگر، توحید و یگانگی خدا و اینكه خداوند شبیه مخلوقات نیست و در هیچ ویژگی با مخلوقات مشابهت ندارد، اقتضا دارد كه همه ویژگیهای مخلوقات از جمله چهار ویژگی مذكور باید از خدا نفی شوند.

 

«و ربّ كلّ شی‏ء»

برخی مفسران ربّ را به معنی تربیت كننده و رساننده شی‏ء از نقص به كمال دانسته‏اند و حتی برخی تصریح كرده‏اند كه ربّ از تربیت مشتق شده است. برخی دیگر، ربّ را به معنی مالكی كه به تربیت و اصلاح می‏پردازد، تفسیر كرده‏اند. پاره‏ای دیگر، ربّ را به معنای مالك دانسته‏اند. و در نهایت، برخی مفسران ربوبیت خدا را به معنای خلقت و ابقای چیزی همراه با اتقان و نظم دانسته‏اند.

 

«و مالكه»

در این عبارت مالكیت هر چیز به خدا نسبت داده شده است. مالك اسم فاعل از ریشه «ملك» است. این كلمه در اصل لغت به معنای قدرت و تسلط و احاطه بر چیزی است. بنابراین مالكیت خدا بر جهان به معنای تسلط و سلطنت بر جهان است و از آنجا كه تسلط و سلطنت مطلق بر اشیای عالم تنها از آنِ خالق جهان است، مالكیت مطلق و بی‏قید و شرط منحصر به خدا است و دیگر مالكیتها به اذن و اجازه خدا و مقیّد و مشروط به احكام الهی است.

 

«و خالقه»

«خالق» از مهم‏ترین اوصاف خدا است و خلق و مشتقات آن در قرآن و حدیث بارها تكرار شده است. اصل خلق در لغت به معنای تقدیر و ایجاد چیزی بر اساس تقدیر و اندازه‏گیری است. از مهم‏ترین ویژگیهایی كه در احادیث برای خالقیت خدا ذكر شده، نفی ماده و مثال ازلی است. بدین ترتیب خداوند، عالم را از ماده و اصل ازلی و غیر مخلوق نیافریده است و نیز خلقت بر اساس مثالها و صورتهای ثابت و ازلی، كه خداوند مجبور به رعایت آنها باشد، نیست. بنابراین هم ماده عالم، حادث و بدیع است و هم صورت عالم.

 

«و جاعله»

«جاعل» اسم فاعل از «جعل» است. جَعَلَ در كاربرد فعلی‏اش گاه به صورت لازم استعمال می‏شود و گاه به یك مفعول متعددی می‏شود و گاه به دو مفعول. در صورت اوّل به معنای صار و طفق است؛ مثل «جعل زیدٌ یقول كذا». در صورت دوم به معنای خلق، اوجد و وضع است؛ مثل «وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّور». در صورت سوم به معانی صنع، صیّر، ظنّ و نسب است؛ مثل «جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ فِراشاً» یعنی صنع و صیر لكم الارض فراشاً.(8) در حدیث عبدالعظیم جاعل به معنای دوم به كار رفته است.

 

«و محدّثه»

«محدث» اسم فاعل از «حدث» است. «حدث» در اصل، بر پیدایش چیزی كه نبود، دلالت می‏كند. بنابراین محدث بودن خدا نسبت به موجودات عالم به این معنا است كه خداوند جهان را از حالت معدوم بودن به حالت موجودیت درآورد و جهان سابقه ازل نداشته است.